![]() |
![]() |
|
| حال که تو رفته ای من با این امید زنده ام فقط با این امید که با هر نفس ، یک قدم به تو نزدیک می شوم. |
|
سلام
نماز روزه هاتون قبول باشه. یکسال گذشت و امسال کمرنگ تر از همه اومدیم پیشت مهران. شاید دوباره شروع به نوشتن کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:11 توسط غریبه |
|
|
سالگردش رسید
همه با هم فردا ساعت ۶:۳۰ تا ۸ بر سر مزارش یادش رو گرامی نگه میداریم.
به امید دیدار همه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:48 توسط غریبه |
|
|
سلام به همه
نمی دونم چی باید بنویسم؟ آخه راستش هیچی واسه نوشتن ندارم. هر چند وقت یه بار میام تو وبلاگ یه نگاه می کنم تا می خوام برم تاپیک بزارم مخم سوت میکشه و همه چی از یادم میره !؟
انقد که شما دوستا به من لطف دارین و با نظرات قشنگتون دل گرمم می کنین اومدم این تاپیک و بزارم.
روز اول سال نو هیچ بویی حداقل واسه من از شادی نمیومد، بقدری دنیا بهم سخت گرفته بود که شب تا دیر ئقت بیدار بودم و سال تحویل خواب موندم. وقتی که بیدار شدم ، اولین کاری که به ذهنم رسید رفتن پیشه مهران بود. رفتم پیشش ، عید و بهش تبریک گفتم ، باهاش حرف زدم ، میدونستم که جواب نمیده ولی اینم میدونستم که کلمه کلمه ی حرفام و میفهمه. یاد سال های گذشته کردم، وقتی تا سال تحویل میشد لباسای نو و اتو کشیده می پوشید، تیپ میزد و میومد بیرون، خیلی دلم می خواست دوباره همونجوری حداقل واسه یه بار دیگه ببینمش .
نمی دونم خدائیش این پسره چی داشت که الآنم که نزدیک به ۹ ماه از پر کشیدنش میگذره بازم دلم اسیرشه و نمیشه که یه پنجشنبه نرم پیشش؟
یه بار که روز پنجشنبه نتونستم برم پیشش خوابشو دیدم ، ازم رو برگردوند ، رفت ، صداشم که کردم نایستاد؟ میدونستم واسه این رفته که اونروز نتونستم برم پیشش ، میدونستم از دستم ناراحت بود. یاد تو را همیشه بر پیشانیه سیاهم حک خواهم کرد نام تو را در قلب تاریکم با ذره نوره خداوندی روشن مهران جان همیشه و همه جا یادتو تو قلب و ذهنم محفوظ دارم ، اگر در کنارت نیستم همیشه در یادم بر بلندای جلال مهربانی پاسبانی میکنم ، مگر ذره ای نا چیز بر نام زیبای تو سایه بیافکند .
همیشه در یادت ..... غریبه |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:15 توسط غریبه |
|
|
سلام رفقا
چطورین ؟ کسی که نمیاد به من سر بزنه !!!! منم که تنها موندم ، دیگه دلم تحمل تنهایی نداره ، می خوام که .....
راستی نگفته بودم ، از صاحبه یکی از وبلاگ هایی که اکثراً میشناسیمش خوشم اومده بود. ازش خوالستم با هم دوست بشیم ، ۲ ساعت باهاش حرف زدم . اما انگار نه انگار که منم آدمم و دارم کمکش می کنم . اصلاً حرفامو به حسابه حرفای یه آدم نذاشت ، الان نشسته روبرو ، هرچی بهش اس ام اس می دم که بیاد دو دقیقه باهاش حرف بزنم عین خیالش نیست. انگار نه انگار که اصلاً من وجود خارجی دارم !!!!
وبلاگ مهران رو آپ می کنم به زودی . بهم سر بزنین این دفه خیلی فرق داره با دفه های قبل . غریبه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:14 توسط غریبه |
|
|
سلام رفقا
قربونه همه با معرفتا که بهمون ( منو مهران ) سر ميزنن ، راستش دلم گرفته بود مي خواستم حرف بزنم . ولي با کي ؟!!! با چي ؟!!! کي مياد بشينه حرف دله منو گوش کنه؟!!! انقد حرف تو دلم مونده بود که فقط يه نفر مي تونست گوش کنه . فردا که من احمق زنگ زدم گفتن : مهران حالش بد شده آقا ........ بردنش تهران . دلم هرّي ريخت. نکنه بلائي سرش بياد ؟ يادم نميره. سه شب مشروب خورديم. همش هم به سلامتي داداش مهران زديم . گفتيم بر مي گرده با هم ميزنيم . ولي حيف که با پاي خودش رفت و تو يه تابوت چوبي برگشت. داغون و خسته از اين دنيا، ولي شاد بخاطر رفتن تو اون دنيا. واي به اون روز که من زنده بودم و مهران داداشم تو تابوت بود ................. امروز 90 روز ، یعنی 3 ماه ، یعنی 2160 ساعت ، یعنی 129600 دقیقه ، یعنی 7776000 ثانیه از رفتنش میگذره ، آخه خدایا ،خدايا مرگم و زودتر برسون ، مي خوام زودتر ببينمش .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:0 توسط غریبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیائین هرچی دوست دارین فقط واسه مهران عزیز ، فقط مهران ، هر چی باشه درد و دل ، خاطره و . . . اینجا تو قسمت نظران بنویسین
|